تبليغاتX
خزان دل

خزان دل

حرف دل

سلام

این هفته نیز با محوریت مسائل اخلاقی تحت موضوع تواضع حکایت منظوم دیگری از بوستان سعدی مورد بحث واقع شد.

شنیدم که وقتی سحرگاه عید

ز گرمابه آمد برون با یزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر

فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت شولیده دستار و موی

کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم

به خاکستری روی درهم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه

خدا بینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست

بلندی به دعوی و پندار نیست

تواضع سر رفعت افرازدت

تکبر به خاک اندر اندازدت

به گردن فتد سرکش تند خوی

بلندیت باید بلندی مجوی

ز مغرور دنیا ره دین مجوی

خدا بینی از خویشتن بین مجوی

گرت جاه باید مکن چون خسان

به چشم حقارت نگه در کسان

گمان کی برد مردم هوشمند

که در سرگرانی است قدر بلند؟

از این نامورتر محلی مجوی

که خوانند خلقت پسندیده خوی

نه گر چون تویی بر تو کبر آورد

بزرگش نبینی به چشم خرد؟

تو نیز ار تکبر کنی همچنان

نمایی، که پیشت تکبر کنان

چو استاده‌ای بر مقامی بلند

بر افتاده گر هوشمندی مخند

بسا ایستاده درآمد ز پای

که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک

تعنت مکن بر من عیب‌ناک

یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست

یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟

وراین را براند، که باز آردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش

نه این را در توبه بسته‌ست پیش


از جمله صحبت‌هایی که در این برنامه مطرح شد، نقش عقل در کنترل شهوت و خشم بود. و در قالب حکایت شاه ودرویش و جکایت شیر و گرگ و روباه  از مثنوی مولانا مطلب جالبی در ارتباط با بندگی و خواجگی در درون انسان مطرح شد. هم‌چنین در ارتباط با رابطه‌ی خود و خدا مطالب حکیمانه‌ای مطرح شد که امیدوارم مفید قرار بگیرد.

گفت شاهی شیخ را اندر سخن/چیزی از بخشش ز من درخواست کن

گفت ای شه شرم ناید مر ترا/که چنین گویی مرا زین برتر آ

من دو بنده دارم و ایشان حقیر/وآن دو بر تو حاکمانند و امیر

گفت شه آن دو چه‌اند این زلتست/گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست

----------------------

گفت شیر ای گرگ این را بخش کن/معدلت را نو کن ای گرگ کهن

نایب من باش در قسمت‌گری/تا پدید آید که تو چه گوهری

گفت ای شه گاو وحشی بخش تست/آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست

بز مرا که بز میانه‌ست و وسط/ روبها خرگوش بستان بی غلط

شیر گفت ای گرگ چون گفتی بگو / چونک من باشم تو گویی ما و تو

گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید / پیش چون من شیر بی مثل و ندید

گفت پیش آ ای خری کو خود خرید/پیشش آمد پنجه زد او را درید

بعد از آن رو شیر با روباه کرد/گفت این را بخش کن از بهر خورد

سجده کرد و گفت کین گاو سمین/ چاشت‌خوردت باشد ای شاه گزین

وان بز از بهر میان روز را /یخنیی باشد شه پیروز را

و آن دگر خرگوش بهر شام هم /شب‌چرهٔ این شاه با لطف و کرم

گفت ای روبه تو عدل افروختی/این چنین قسمت ز کی آموختی


فایل صوتی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 5:55  توسط خزان  | 

سلام

در ادامه‌ی مبحث تواضع، در این برنامه استاد درباره‌ی حکایت زیر در بوستان سعدی صحبت کردند. البته مثل همیشه که پای ما میلنگه، این دفعه هم حدود یک ربع آخر برنامه به علت پر شدن فلشم ضبط نشده. به خاطر همین لینک دوستمون رو کذاشتم.


جوانی خردمند پاکیزه بوم

ز دریا برآمد به در بند روم

در او فضل دیدند و فقر و تمیز

نهادند رختش به جایی عزیز

مه عابدان گفت روزی به مرد

که خاشاک مسجد بیفشان و گرد

همان کاین سخن مرد رهرو شنید

برون رفت و بازش نشان کس ندید

بر آن حمل کردند یاران و پیر

که پروای خدمت ندارد فقیر

دگر روز خادم گرفتش به راه

که ناخوب کردی به رأی تباه

ندانستی ای کودک خودپسند

که مردان ز خدمت به جایی رسند

گرستن گرفت از سر صدق و سوز

که ای یار جان پرور دلفروز

نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک

من آلوده بودم در آن جای پاک

گرفتم قدم لاجرم باز پس

که پاکیزه مسجد به از خاک و خس

طریقت جز این نیست درویش را

که افگنده دارد تن خویش را

بلندیت باید تواضع گزین

که آن بام را نیست سلم جز این



لینک از وبلاگ http://dr-dinani.blogfa.com


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:15  توسط خزان  | 

سلام

این هفته هم که برنامه رو ضبط کردم، فلشم رو گم کردم، :) . اینم یه جورشه دیگه. خدا خیر دوستمون بده که برنامه رو گذاشته، برید اینجا دانلود کنین.

بحث در ادامه‌ی هفته‌ی پیش درباره‌ی تکبر بود، انشاالله مفید باشه.


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:30  توسط خزان  | 

سلام

در این برنامه استاد به بحث درباره‌ی تواضع در بوستان سعدی پرداختند. که البته بحث‌های زیبایی در قالب این قسمت مطرح شد از جمله مسئله‌ی اختیار. 

امیدوارم مفید قرار بگیرد


زخاک آفریدت خداوند پاک

پس ای بنده افتادگی کن چوخاک

حریص و جهان سوز و سرکش نباش

زخاک آفریدت آتش نباش

چوگردن کشیدآتش هولناک  

به بیچارگی تن بینداخت خاک

چو آن سرفرازی نمود این کمی

از آن دیو کردند ازاین آدمی


فایل صوتی (پرشین گیگ)

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:13  توسط خزان  | 

سلام 

با تشکر از دوست خوبمون که برنامه را ضبط کردند

لینک 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:13  توسط خزان  | 

سلام خدمت همه دوستان

امروز وقتی دیدم تو یکی از کامنت‌ها دوستی وبلاگی راه انداخته مخصوص فایل‌های صوتی برنامه خیلی خوشحال شدم. چون من که نظم و ترتیب درست حسابی نداشتم، یک هفته بودم یه هفته نبودم.

ولی انشاالله ایشون این کار رو پیوسته ادامه بده.

لینک برنامه 18 فروردین را از وبلاگ ایشون می‌ذارم.

http://dr-dinani.blogfa.com/post/18

بحث‌هایی که هر روز توی عید میشد هم در این وبلاگ پیدا می‌شه.

من هم سعی میکنم هر برنامه‌ای که تونستم ضبط کنم برای دوستان بذارم همینجا.

دعا کنید که انشاالله این دوستمون توی کارش موفق باشه.

یکی از دوستان هم توی پست‌های قبلی کامنت گذاشته که نمی‌تونه فایل‌های گوگل داک را دانلود کنه و براش بذارم توی پرشین گیگ. من خودم امتحان کردم گوگل داک سالم بود و راحت دانلود می‌شه. ولی با این حال هر کدام از فایل‌ها قبلی را که خواستین توی پرشین گیگ بذارم زیر همون پست کامنت بذارین من درستش کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 7:20  توسط خزان  | 

سلام

این قسمت از برنامه معرفت را یکی از دوستان توی لینک زیر آپلود کرده و برای من فرستاده، خدا خیرش بدهد.

این قسمت در ادامه‌ی رساله فی حالت طفولیه داستان زیر مطرح شد.

بیمار دل را طبیب گوید اول تو را بباید رفتن به صحرا و طلب کردن. که در صحرا کرمی‌ست که آن کرم به روز از سوراخ بیرون نیاید، الا به شب، و در آن کرم خاصیت ایت که چون نَفَس بزند، از دهان او را روشنایی پدید آید، همچون درفشیدن آتش از میان آهن و سنگ: پس کرم در صحرا به آن روشنایی تفرج کند و قوت خود به دست آرد.

آن کرم را پرسیدند که تو چرا به روز در صحرا نگردی؟

گفت مرا خود از نَفَس خود روشنی هست. چرا باید زیر منت آفتاب رفتن و به روشنایی نور او جهان دیدن؟

بی چار تنگ حوصله است، خود نمی‌داند که آن روشنایی نَفَس وی هم از آفتاب است.

بیمار دل چون کرم را به دست آرد، هم بر روشنایی آن کرم بیند که غذای‌ِ کرم کدام گیاه است، او نیز همان خورد. چندان مدت که در وی نیز آن خاصیت پدید آید که در آنفاس وی نیز روشنایی پیدا شود.


فایل صوتی با لینک 4shared

پرشین گیگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 7:18  توسط خزان  | 

سلام

این برنامه از سلسله برنامه های معرفت پیرامون حکمت اشراقیه در ارتباط با داستانی در رساله "فی حالت طفولیت" می باشد. البته چون خودم وقتی رسیدم خونه حدود یک ربع اول برنامه گذشته بود، نمیدونم همین بخش از داستان در این برنامه مطرح شده است یا نه، ولیبا اینحال بنا بر صحبت های بعدی استاد باید همین متن مطرح شده باشد.


در حکایت است که وقتی منعمی، بود مالی وافر داشت. وی را آرزوی آن افتاد که سرایی سازد هرچه به تکلف تر. از اطراف صنعتکران را بفرمود آوردن و از جنس تعهد با ایشان هیچ باقی نگذاشت. ایشان نیز لایق مزد خویش کار کردند، بنیادی بنهادند و اساسی پدید آوردند. چون عمارت نیم پرداخت گشت، چنان آمد که از شهرها به تماشای آن رفتندی. دیوارهای عالی برافراشتند و نقشهای زیبا در آن بنگاشتند. سقفش رشک کارنامه ی مانی بود و رواقش بی جفت تر از اتاق کسرا.

سرای هنوز نا پرداخته، صاحب سرای رنجور گشت و دردی که امکان درمان نداشت روی به او نمود و کاربه مقامی رسید که در نزع افتاد. ملک الموت به بالین او آمد.

خواجه کار دریافت. ملک الموت را گفت هیچ ممکن بود که مرا چندان امان دهی که این سرای را تمام برسانم؟ که مرا در همه ی عالم این آرزوست.

ملک الموت گفت این خود ممکن نبود. اما تقدیر کن که چندان مهلت یافتی که سرای به اتمام رسانیدی و جان تسلیم کردی. نه تو را حسرت سرای آن گه بیشتر بود؟ زیرا که رنج در آنجا تو برده ای و دیگران را جای تعیش بودی. اما چون ناتمام است، پس تمام نتوان کردن.

چون جای امان نبود، جان تسلیم کرد.



فایل صوتی


گوگل داک

پرشین گیگ

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 6:9  توسط خزان  | 

سلام

با عرض پوزش از دوستان این دو سه هفته جمعه‌ها من مسافرت بودم و روزیم نبود برنامه رو نگاه کنم.

انشاالله مفید بوده باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:57  توسط خزان  | 

سلام

قسمت نبود این برنامه رو ضبط کنم، ولی بحث خیلی زیبایی درباره‌ی اخلاق الهی و درباره‌ی حضرت خاتم شد و شاید یکی از زیبا ترین جمله‌های این برنامه جمله‌ای بود که استاد به نقل از ابن عربی فرمودند. به این مضمون که حضرت حق تبارک و تعالی مطلق است و هر آنچه که از ظاهر شود مقید است پس حضرت خاتم (ص) نیز مقید است. اما هر چه که حضرت خاتم به ما می‌رسد مطلق است. انشاالله اگه سرعت اینترنتون خوبه این جلسه رو از یوتیوب بگیرید و ببینید. این برنامه رو توی یکی از کانال‌های یوتیوب به اسم بهاران میزاره. می‌تونین از لینک زیر استفاده کنید.

https://www.youtube.com/user/baharaan

البته معمولاً فایلی که توی این کانال هست تکرار برنامه معرفت هستش که یکشنبه‌ها بعد از ظهر پخش میشه. برای همین مطمئناً هنوز توی اینترنت نمی‌تونین این قسمت رو پیداش کنید. (یه کار خوب هم اینه که بشینین تکرار برنامه رو یکشنبه نگاه کنید)


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 8:11  توسط خزان  |